تبليغاتX
آواز شو ببار پرستو

آواز شو ببار پرستو

سلام دوستان سال 1390 هم گذشت. سالی بسیار متفاوت و زیبا. خیلی دوست داشتی بود امسال. همش تغییر و تحول و سفر . وبهترین ها برایم در این سال به وجود آمد و دوستانی خوب پیدا کردم  لحظه های خوبی داشتم و مطمئنم که سال 1391 هم همین طوره. از همه دوستانی که مطالب من رو در این وبلاگ با همه کم و کاستیهاش دنبال میکردن ممنون و قول میدم با مطالب بهتر و بیشتری سال جدید در کنارتون باشم. سعی میکنم خاطرات سفرم رو براتون بنویسم (تنبلی رو کنار بزارم). سال نو مبارک. به قول دوست عزیزم شاد باشید و شادی بخش! 

این هم سفره هفت سین من :)

برگير و دهل مي‌زن کان ماه پديد آمد
عيد آمد و عيد آمد وان بخت سعيد آمد

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 4:44 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
این روزها که میگذرد

شادم

زیرا یک سطر در میان آزادم

و می توانم هر طور که دلم خواست 

جولان دهم

در بین این دو خط


[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 7:8 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی
خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید


گاهی در لحظۀ  عبور تردید و تنها تردید قدم هایت را سست تر می کنه، این تردید می تونه  نگاه معنی دار مادرت باشه یا فشار دست دوستی در لحظه خداحافظی باشه.

اون لحظه است که یه بار دیگه فکر میکنی کارت درسته یا نه!!!

یعنی میشه هر دوی اینها را با هم داشت!!! ولی یه چیزی که دلگرم میکنه اینه که همه اینها گذراست، همه چیز (البته نه به طور مطلق) ولی تکرار میشه.

دیگه باید لباسایی که بوی نفتالین میده و قاب عکسام رو بزارم تو چمدونم برم.

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

یک روز جمعه هیچ چیز قشنگتر از این نیست که کوله پشتیت رو برداری و راه بیافتی و بری سفر. یه سفر یک روزه به زنجان علی رغم اینکه که بچه های گروه نیومدن تنها راه افتادم رفتم. تقریباً سه ساعت راه ولی یک دنیا تفاوت. وارد شهر زنجان که میشی آسمان آبی تر/ کوه­ها پرصلابت­ تر و مردمانی مهربان که به مهمانوازی معروفن.

زنجان شهریه که به خاطر راه ارتباطی که با بیشتر شهرهای شمال غربی و شرقی داره و در واقع ارتباط آن با آذربایجان باعث شده که بعضی از مردم آن نیز به ترکی صحبت کنند و گردشگر گذری زیادی هم داره!!!

 صنایع دستی از قبیل چاروق ­سازی و نقره‌سازی و چاقوسازی آن مشهور است.

تقریباً سه و نیم ساعته رسیدم. دوست مهربونم مهدی رضایی به استقبالم اومد و رفتیم به میدون اصلی شهر. مسجد و حسینیه اعظم که خیلی تو تلویزیون این حسینیه رو دیده بودم و مراسم عزاداری عاشورا در این حسینیه برگزار می­شه. بعد از صبحانه­ ای که نبش حسینیه خوردیم،  پیاده رفتیم به سمت جاهای دیدنی شهر. خوبی زنجان در این بود که اکثر جاهای دیدنیش نزدیک همه.

  اول موزه رختشوخانه: که شامل موزه سکه و آثار باستانی شهر زنجان هم میشه و بعد در قسمت بالا موزه رختشوخانه­ ای  که برای زمان پهلوی بوده و  زنان برای شستن لباسها به اونجا می­ آمدن.


در قسمتی از این موزه هم کارگاه چاروق سازی هست که استاد پیر هنرش را به جوانان می بخشد.

و بعد از آن به عمارت ذوالفقاری رفتیم بنایی که برای دورهٔ قاجار است و شما میتونید مرد نمکی رو در اونجا ببینید.

بعد از آن به بازار زنجان که در واقع طویل ترین بازار تاریخی ایران رفتیم البته روز جمعه بود و اکثر مغازه ها بسته بودن. آجرهای قدیمی که اگر میتونستن حرف بزنن و خاطراتشون رو بگن مثنوی هفتاد من کاغذ میشد.

در بازار به طور اتفاقی مغازه کفش فروشی یا بهتر بگم چاروق سازی باز بود. مگه میشه زنجان اومد و یک جفت چاروق زیبا دست دوز نخرید!!!

شهر سلطانیه که در 43 کیلومتری زنجان است و گنبد سلطانیه در این شهر قرار دارد،  گنبدی که همیشه مهجور و غریب بوده و بارها در طول دوره های تاریخ تخریب شده و یا اهمیتی به آن داده نشده و  هیچ وقت درست بازسازی نشده. هر وقت عکس گنبد سلطانیه رو دیدم با داربست هایی که برای بازسازی گذاشته بودن همراه بوده کی میخواد ابهتش رو نشون بده نمیدونم.

بنایی که در واقع پس از کلیسای کاتورال سانتاماریا فلورانس ایتالیا و مسجد صوفیای ترکیه ، سومین بنای عظیم آجری تاریخی جهان است که روی آن با کاشی­های فیروزه ای و لاجوردی تزیین شده. بنای آن بدستورسلطان محمدخدابنده ازسال704هجری قمری شروع و در مدت 9سـال در تاریخ 713 هجری قمـری پایان یافته است و گنبدی هشت ضلعی. قرار بوده که آرامگاه امامان شیعه بشه و پیکر علی و حسین را به اینجا انتقال بدن که با مخالفت علمای شیعه مواجه شد

  از آثار دیدنی دیگر شهر زنجان به مساجد زیبای (مسجد چهل ستون/ مسجد میرزایی/ مسجد جامع) و خانه مقدم/ خانه بهمنی/ خانه توفیقی که برای دوره قاجار است و کاروانسرای سنگی و ... اشاره کرد.

بعد از دیدن گنبد سلطانیه که به حق سلطان معماری ایرانیه به سمت بازار رفتیم تا ناهار رو در یک رستوران سنتی بخوریم. رستوران زیبای حاج داداش. و غذای خوشمزه با گوشت تازه.

باز هم از مهدی عزیز که نماینده زنجانی ها بود و مهمانوازیش ستودنی بود تشکر می کنم.

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی ، اگر هرازچندگاهی دل نکنی از چار دیواریت و عبور نکنی،  به آرامی در خود می میری.

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 11:6 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

در گذشته سنتي بوده كه كشاورزان يا باغداران وقتي مي‌خواستند محصولاتش رو برداشت، كنند خیلی تمیز نمي‌چیدند و مي‌گذاشتند کمی ازآن باقي بمونه تا كساني كه استطاعت مالي نداشتند و لقب خوشه چينان رو به آنها داده بودند بياين و باقيمانده رو جمع كنند. و البته اين عنوان تنها در مورد مسائل مالي نبوده.

حالا درسته كه زندگي ما يه كم فرق كرده ولي باز هم ميشه اين سنت رو اجرا كرد. خيلي تميز نچيد و اجازه داد تا در كنار ما دل‌هايي شاد بشن.

چرا از خرمن حسن تو يک جو                    نمي‌باشد نصيب خوشه چينان

بعضي وقتا ميشه از كنار دختر فال فروش بي‌تفاوت نگذشت و از ته دل نيت كرد و يك فال خريد!

بعضي وقتا ميشه بعد از لذت بردن از ساز پيرمرد كنار پياده رو دستي در جيب كرد و دلش رو شاد و سازش رو پرُ نواتر كرد!

بعضي وقتا ميشه از پسرك آدامس فروش، آدامسي خريد و شيرينيش رو با لذت حس كرد!

بعضي وقتا ميشه از پيرزن خسته، چسب زخمي خريد و  شيشه نازك تنهاييش رو چسبوند.

بعضي وقتا ميشه ....

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

تيرماه كه به دشت كمان رفته بوديم به محيط بان اونجا مش رمضون قول داده بوديم كه كتابي كه خواسته بود رو تهيه و عكسهايي كه با هم انداخته بوديم رو بهش برسونيم. گرچه گوش مش رمضون پر بود از وعده و وعيدهايي كه كوهنوردها بهش داده بودن و عمل نكرده بودن!!!!

اين هفته بعد از گذشت يك ماه و نيم تصميم گرفتيم براي هم هوايي و بودن در ارتفاع باز هم به دشت كمان، گردنه لچك، يخچال و كوهپايه آزاد كوه بريم.

روز پنج شنبه ساعت 11  ظهر به سمت وارنگه رود رفتيم. و بعد از پارك ماشين در روستا. راه افتاديم اين سري سرعتمون بيشتر شده بود و مسير رو خيلي بهتر ميشناختيم. سر دو راهي شيركمر استراحت كوتاهي كرديم و ناهار خورديم باد شديدي مي اومد و هوا ابري بود.  

تا چوپاني اول رو يك ساعته رفتيم و كنار چشمه استراحت كرديم.

هوا گرفته بود و انتظار بارون شديد مي‌رفت. تو مسير كل از گلپر بود كه ديگه وقت چيدنشون شده بود.

 ساعت 6 بعدازظهر به محيط باني رسيديم هوا سرد بود و بارون شروع شد. مش رمضون و پسرش محمد و آقاي نصيري همكارشون تو چادر بودن.

رعد و برق شديد و باد، ما رو مجبور كرد كه شب رو تو چادر مش رمضون بمونيم. خيلي خوشحال شد وقتي كتاب و عكساي خودشو رو بهش داديم.

يك شب متفاوت!! شب نشيني و نشستن پاي درددل هاي و خاطرات محيط باني كه واقعاً با عشق كار ميكرد و واقعاً چيزي غير اين نمي تونست باشه، خيلي لذت بخش بود و همچنين اطلاعات خيلي خوبي كه از منطقه داشت. همين طور با جوك‌هايي كه محمد پسرش هر پنج دقيقه يكبار مي گفت.

تمام شب بارون باريد و و فردا ظهر ساعت 11.5 بارون بند اومد و ما سريع آماده شديم كه به سمت بالا بريم به سمت گردنه لچك(سوتك دو)، يخچال.

تو مسير همه جا مه بود، و در واقع ابر بود ما تو ابرا بوديم.

رعد برق و بارون شروع شد. هوا سرد بود. مسير رو سريع رفتيم در آبشخور يه استراحت كوتاه و بعد راه افتاديم  تا به يخچال رسيديم و باد شديد مي اومد لحظه ای در کنار عظمت آزادکوه ایستادیم و بعد به سمت پایین راه افتادیم.

ساعت سه پايين بوديم و حسابي گرسنه!!!! باز هم مش رمضون ما رو شرمنده كرد و ناهار برامون برنج و خورشت بامزه اي که ترکیبی از تن ماهي/ كنسرو لوبيا/ كنسرو عدسي. نميدونيد اين غذا چقدر چسبيد. يكي از خوشمزه‌ترين غذاهايي بود كه تا به حال خورده بودم.

تقريباً هوا صاف شده بود، و تو آفتاب نه چندان گرم يه چرت كوچولو چسبيد. و بعد يه ليوان چاي!!!!

ساعت 5.5 از دوستاي محيط بانمون خداحافظي كرديم و به سمت پايين اومديم.

بارون دیشب همه جا سرسبز کرده و  رودخانه گِل آلود بود و چند تا از كوه‌ها هم سيل اومده بود و مسير يه كم لغزنده بود. مسير سرپاييني بود.  

هوای خنک کوهستان انرژی دوچندانی به ما داده بود و دو ساعته ما به روستا رسیدیم.

 و در آخر نه خستگی بود و نه سرما فقط این شعر به یادم آمد که:

كوه گر روشن و گر تاريك است          تا بخواهي، بخدا نزديك است

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 3:30 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

حتي روزهاي داغ تابستان ما رو از رفتن به سفر بازنمي داره. باز كوله بار مون رو بستيم و راه افتاديم و اين بار به بهشت ايران يعني استان لرستان رفتيم به درياچه گهر و دره ني گا. عصر سه‌شنبه از ايستگاه راه آهن به سمت دورود رفتيم. البته مسير دسترسی به این دریاچه هم از دورود كه از ايستگاه راه آهن تا منطقه حفاظت شده تقريباً 1 ساعت راه هست و بعد از آن پنج ساعت پياده روي  مسير كوهستاني و يك مسير ديگر و البته نزديكترين مسير از اليگودرز كه يك ساعت و نيم پياده روي است.

دریاچه گَهَر در میان رشته کوه اشترانكوه در استان لرستان قرار داره این دریاچه در منطقه حفاظت شده اشترانکوه. این دریاچه که به «نگین اشترانکوه» هم معروف هست یکی از زیباترین دریاچه‌های طبیعی ایران به شمار می‌رود و ظاهراً اين درياچه در اثر وقوع زلزله به وجود اومده،  بهترين فصل براي رفتن به درياچه ماه‌هاي تير و مرداد ‌است.

ساعت 3.5 صبح به ايستگاه راه‌ آهن دورود رسيديم و با ون به سمت منطقه حفاظت شده اشترانكوه رفتيم. و بعد از اينكه كوله‌پشتي‌هامون رو بار قاطر كرديم. راه افتاديم هنوز هوا تاريك بود و خنكاي صبحگاهي ما رو بدرقه ميكرد به سمت منطقه اي كه خيلي وقت بود دوست داشتم به اونجا برم.

پس از طي مسافتي به محلي به نام گردنه پنبه كار مي‌رسيد كه سياه چادرهاي عشاير هست و چشمه‌اي هست كه ميتونيد لحظه‌اي در آن آرام بگيريد و استراحت كوتاهي بكنيد و البته اگه خواستيد مواد خوراكي بخريد !!!!

از گردنه پنبه كار با شيب تندي به ته دره‌اي حركت كرديم. صداي آب و رودخانه در مسير شنيده مي‌شود و گلهاي رنگارنگ و پروانه هاي رنگارنگ و در درختهاي هاي زيباي جنگلي.

بعد از آن شيب مسير كمتر ميشه و پيمودن آن آسان‌تر است و به گردنه‌اي به نام گردنه گهر يا گردنه خدا قوت رسيديم.

زمان بندي ما براي رسيدن به درياچه خيلي خوب بود چون بعد از گردنه گهر تازه ما داشتيم گرماي هوا رو حس مي كرديم كه به درياچه رسيديم.

صداي و خنكاي آب در ما انگيزه بيشتري ايجاد كرد كه تندتر تپه‌ ها را پشت سر بگذاريم و به درياچه برسيم، ساعت 9 به درياچه رسيديم. بهشتي كه در پشت تپه‌ها و ني زارها پنهان شده بود و جذبه نگاهش با آنكه كمي خسته بوديم (فقط كمي!!!) ما را آروم نميگذاشت.

  بعد از آنكه صبحانه‌اي خورديم و رفتيم براي آب بازي در آب زلال گهر و بعد از آن گردش دور درياچه و جنگل‌. در اين درياچه ميشه ماهي خال قرمز و قزل‌آلاي رنگين كمان صيد كرد ولي واقعاً مگه ميشه از اين ماهيها زندگي تو بهشت رو گرفت.

 

و بعد از آن خسته و كوفته فقط يك شكم غذا و خواب در كنار رودخانه نزديك درياچه و صداي آب  كه لالايي برايمان بود.

نزديك محيط باني كه تنها وظيفه‌اش دادن مجوز صيد ماهي است تپه‌اي هست كه موبايل آنتن ميده وقتي براي زنگ زدن به اين تپه ميري همه چيز رو فراموش ميكني چون درياچه و اطرافش به قدري زيباست كه به هيچ چيز ديگري فكر نميكني آروم مي شيني و غروب خورشيد رو نگاه ميكني زيبايي درياچه و سبزي آب و درخت. فقط سكوت ميتونه زيبايي اين لحظات رو بيان كنه.

وقتي كنار درياچه خوابيدي بايد منتظر حيوانات وحشي باشي كه البته ما با خوك و گزار مواجه شديم و به قول بچه ها هر سري كه ميريم شانس نداريم يه خرس از نزديك ببينيم!!!!

صبح زود بايد ديگه از درياچه خداحافظي ميكرديم و به سمت مقصد اصلي مون دره ني گا راه مي‌افتاديم.

اينجاست كه بايد گفت دره ما را ميخواند. 

در بين دره‌هاي استان لرستان دره ني گا يا نگار يا هوليوان يكي از بكر ترين و زيباترين مناطق كوهستاني هست. بعد از رسيدن به گردنه پنبه كار، به سمت چپ وارد مسيري ميشوي كه بهشتي سراسر از رودخانه هاي خروشان هست كه در امتداد آن درختان ميوه‌اي جنگلي مثل گردو- انجير- سيب- بادام- پسته- توت و... روييده است.

 

مسير خيلي مهيج تقريباً 30 بار مجبور ميشديم از آب عبور كنيم، صخره نوردي كنيم. در اين جا سكوت بود سكوت و صداي آب . كوه‌هايي سر به فلك كشيده . بر روي كوه ها جاي آبشارهاي فصلي كاملاً مشخصه و معلومه بهشت واقعي اينجا بهاره ولي به علت حجم آب زياد رودخانه در بهار خطرناكه. تقريباً 15 ساعت پياده روي تا عبور از دره و رسيدن به اولين آبادي يعني روستاي تي هست.

 

نزديكاي غروب شده و ما بايد يك جاي مناسبي پيدا ميكرديم. روبروي آبشاري زيبا و نزديك رودخانه . چوب جمع كرديم و آتشي علم كرديم و بعد از شام و شب نشيني كنار آتش و هنرنمايي بچه ها.

صبح زود از خواب بيدار شديم و به سمت آبشار رفتيم آب خنك آبشار حالمون رو جا آورد و سرحال شديم و راه افتاديم كه بقيه راه رو بريم. ديگه به آب و رفتن تو رودخانه عادت كرده بوديم و يه جورايي شايد داشتيم كم كم آبشش در مي ورديم و سير تكاملي آبزيان رو طي ميكرديم.

 تقريباً سه ساعتي (!!!!!) تو راه بوديم. و در آخر به جنگل‌هاي بلوط رسيديم و بعد  آروم آروم از طبيعت بكر داشتيم  جدا ميشديم و نشونه‌هاي از آدميزاد ميديديم و ساعت 5 بعدازظهر به روستاي «تي» رسيديم. از روستاي تي تا ايستگاه قطار دورود تقريباً يك ساعت و نيم راه بود.

(یکی از دوستان از گذاشتن کلمه محروم کنار روستای تی که زادگاهش بود ناراحت شده بود من با عرض معذرت از عباس عزیز و تصحیح آن عارض می شوم که من از نظر امکانات شهری و وسایل آسایش و رفاه گفتم محروم ولی در عوض از نظر طبیعت زیباترین روستا و همچنین پرآب ترین روستای ایران است) :)

سفر عجيبي بود، رفتن به دره اي بكر  و عبور از مسيرهاي صعب‌العبوري و لذت از آن طبيعت و ستايش او به خاطر اين همه زيبايي و قصه خواستن توانستن، و بودن در كنار دوستان خوب.

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

با دوستاي خوبم تصميم گرفتيم يه برنامه 2 روزه و نيمه سنگين اطراف تهران بريم. بنابراين تصميم گرفتيم به دشت كمان در وارونگه رود  بريم.

ساعت ده صبح راه افتاديم و اول جاده چالوس ديزين ناهار رو تو بارون و هواي خنك و طبيعت زيبا خورديم. و بعد از آن به راه افتاديم به سمت ده وارنگه رود.

بعد از پارك ماشين‌ها در كنار آخرين ويلا در ده. مسير رودخانه رو پيش ميگيريم تا برسيم به درختان بيد در دره شيركمر و در واقع سه راهي دره وارنگه رود. سمت راست به درياچه خلنو و دست چپ به دره سوتك و دشت كمان ميرسه.

دشت كمان كوه يكي از بكرترين مناطق حفاظت شده البرز مركزي است.محلي براي يك شب ماني رويايي و صعود به قلل مرتفع :كمان كوه، سرماهو، يخچال و آزادكوه. دره شیرکمر

هواي خوب و خنك و در طول مسير كنار چشمه‌هاي متعدد و زيباي به سمت دره سوتك، همه جا سبز بود و چمنزار و مرغزار و به قول يكي از بچه ها مُرغزارهاي زيبا!!!!

البته اكثر كوهنورداني كه برنامه دو يا سه روزه دارن كوله های سنگين رو حمل نميكنن بلكه سوار قاطر ميكنن، (يه تجارت جديد ميخوام شروع كنم چهار تا قاطر بخرم بندازم تو خط وارنگه رود- دشت كمان چون قيمت هر قاطر 120 هزار تومانه رفت و برگشت!!!!!!) البته ما خيلي سبك رفته بوديم و نيازي نبود.

 

بعد از دره شيركمر ادامه حرکت به سمت دشت کمان کوه، در امتداد رودخانه  بعد از حدود 4 ساعت كوهنوردي در شیب تقریبی ۴۵ درجه به محيط باني و منطقه حفاظت شده رسيديم (البته اين مسير 2 ساعته هست كه ما دوست داشتيم از طبيعت بيشتر استفاده كنيم و عكس بندازيم!!!!!) تمام خستگي راه رو محيط بان مهربان و صميمي آقا رمضان كه بسيار  خوش صحبت هم بود و از ديدن بچه ها خوشحال شده بود و چاي معطرش  و تعريف خاطراتش و البته ني نوازي و آواز يكي از دوستان فراموش كرديم.

شب مهتابي زيبا كه قرص ماه ميرفت كه كامل بشه. (12 شعبان) همه چيز در اين طبيعت بينظير و بي ‌بديع كرده بود. صداي آب، نور ماهتاب، خنكاي كوهستان، صداي باد، دوستان خوب، صداي نفس اسب‌ محيط بان و... همه و همه شما رو به دنياي ديگه ميبره و لذت خوشبختي رو با تمام وجود حس ميكني.

  اون شب من با خودم فكر كردم ما  چه ارزون همه اينها رو فروختيم، و فكر كردم كه چه قدر از طبيعت دور شديم. ولي اگه ميخوايد كنارش باشيد نزديك ترين و بهترين جا همين دره سوتكه. شما رو گرم در آغوشش خودش ميگيره.

شب تو كمپِ كناري كمپ آقا رمضان خوابيديم. از سرما (تو نيمه تيرماه و سرما !!!!!) خوابم نميبرد. خلاصه صبح زود لاي گلهاي زيباي سفيد و آسمون آبي و رود صبحانه خوردن بي نظيره. بعد از خوردن صبحانه هدف مشخص شد ارزيابي منطقه و رفتن به سمت درياچه ، كمان كوه، يخچال و البته ديدن ابهت آزاد كوه رها!!!!!

 

در شروع راه خرسنگ كوه رو در روبرو داريم و بعد از رسيدن به آبشخور و نوشيدن آب از چشمه، راه رو ادامه ميديم و اگه اهل چيدن گياه هاي دارويي باشيد پر از آويشن و چاي كوهي  و البته در فصل ارديبهشت خرداد والك و شنگ و قزياقي و....

بعد از طي تقريباً يك ساعت به دشتي بزرگ ميرسي كه قسمتي از آن يخچال است. برف‌هايي كه هيچ گاه آب نميشن و در سايه دشت  باقي ميونن تا برف سال ديگر.

بعد به كوهپايه آزاد كوه به ارتفاع 4382 متر ميرسي ناخودآگاه دوست داري بشيني و  به عظمت آن كوه خيره بشي و به ياد اين شعر بيوفتي:

هان اين كوه بلند

اي سراپا همه پند

از تو اين تجربه آموخته‌ام

كه نلرزد دلم از غرش ارابه و سنگ

و هراسي ندهم راه به دل از طوفان

كاه بودن ننگ است

كوه مي‌بايد بود

مسیر برگشت خیلی آسون تر و کل راه سرپایینیه و تقریبا یک ساعت و نیم میتونی برسی پایین.

 

ولی فقط یادت باشه که باز هم دل به رویاهات بدی و بیای و یادت نره لذت فوت کردن قاصدک و نوشیدن جرعه جرعه آب خنک چشمه و بازی باد با موهات و ....

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 1:23 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
 و خدا این نزدیکی ست

  این شعر توسط یک نوجوان مبتلا به سرطان نوشته شده.


رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالی که به بازی " چرخ چرخ " مشغولند؟

یا به صدای باران گوش فرا داده اید
آنزمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

آیا تا به حال دنبال پروانه ای دویده اید
آنزمان که نا منظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره شده اید
آنزمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرامتر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید
زمان کوتاه است
موسیقی به زودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید "حالت چطور است؟"
آیا پاسخ خود را می شنوید ؟

هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار نا تمام بیهوده و روزمره
در سر شما رژه بروند؟

سرعت خود را کم کنید
کمتر شتاب کنید
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید .
زمان کوتاه است .
موسیقی دیری نخواهد پایید .

آیا تا به حال به کودک خود گفته اید
" فردا این کار را انجام خواهم داد"
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید ؟

 آیا تا به حال بدون تاثری
اجازه داده اید که دوستی ای به پایان رسد
فقط بدان سبب که وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید
فقط به این خاطر که به او بگویید " دوست من ، سلام " ؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید .
کمتر شتاب کنید .
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید .
زمان کوتاه است .
موسیقی دیری نمی پاید .

آنزمان که برای رسیدن به مکانی
چنان شتابان می دوید
نیمی از لذت راه را بر خود حرام میکنید.

انگاه که روز خود را
با نگرانی و عجله بسر می رسانید
گویی هدیه ای را
ناگشوده به کناری می نهید .

زندگی که یک مسابقه دو نیست

کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید.
پیش از انکه آوایتان به پایان رسد

30 و 31 تیرماه ساعت 11 صبح تا 9 شب

مکان بیمارستان محک:تهران، ابتدای بزرگراه ارتش، سه اه ازگل، بلوار اوشان، بلوار ِمحک، بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان"محک" تلفن 23540
 

[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
 

به همین سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی!!!! :(

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

4.5 صبح پنجشنبه به سمت جاده هزار به مقصد آبشار شاهاندشت و جنگل اليمستان به راه افتاديم. خنكاي صبح و زيبايي مسير بعد از عبور از بومهن و رودهن و ديدن كوه پرابهت دماوند كه هنوز گردنبند سفيدبرفي بر گردن داشت خواب از سرمون پروند.

ای دیو سپید پای دربند
ای گنبد گیتی، ای دماوند

****

اي كوه سپيد مهر بر سر!

اي ماه به بر، ستاره بر در!

بين برۀ آهوان سرمست!

هرگز مپسند رفته از دست

 خوردن صبحانه در دشت رينه  و كنار پروانه‌هاي رنگاوارنگ  و هواي پاك كوهستان و روبروي كوه دماوند خيلي لذت بخشه. البته در فصل ارديبهشت و خرداد كل اين دشت پر از شقايق‌هاي خودرو ميشه.

در مسير، آبگرم لاريجان هم يكي از جاذبه‌هاي خيلي خوب منطقه هست كه نبايد از دست داد. براي رسيدن به روستاي شاهاندشت بايد دوباره راستِ جاده را بگيري و در كيلومتر 96 جاده هزار و در واقع در 65 كيلومتري شهر آمل. با دیدن چندین روستا در دل کوه و دورنماي آبشار(5 کیلومتر بعد از گزنک) و تابلوی منطقه وانا وارد مسیر سمت راست جاده شديم و در ابتدای راه پس از گذر از روی پل به سمت راست یعنی تابلوی روستای شاهاندشت ماشين‌ها را پارك مي‌كنيم (پاركينگ روستا). از روستای شاهاندشت تا آبشار تقريباً 20 دقيقه پياده‌روي هست كه زيبايي اين روستا و عبور از باغها و  انبوه درختان ميوه شاه‌توت، قيصي و گوجه سبز و گيلاس و البته با ناخونك به هر كدام از اينها شما اصلاً متوجه طول مسير نميشيد.

 

سرزمين كوهستاني ايران سرشار از آبشارهاي دائمي و فصلي است  (براي اطلاعات بيشتر مي‌تونيد به كتاب آبشارهاي ايران تأليف و گردآوري آقاي مجيد اسكندري  مراجعه كنيد) . اما با توجه به وضعيت جوي كشور در دو ناحيه كوهستاني زاگرس و البرز روزهاي اول بهار بهترين زمان براي فوران كردن اين آبشارهاست. با نزديك‌شدن به فصل گرما گرچه به تدريج از ميزان آب اين آبشار‌ها كاسته مي‌شود، ولي اين آبشار جزء آبشارهاي دائمي‌ هست كه همه فصل سال پر آب است. اين آبشار در  ارتفاعات روستای شاهاندشت و با ارتفاع تقریبی ۵۰ متر که یکی از بزرگترین آبشارهای استان مازندران به شمار می‌رود قرار دارد وقتي كه به آبشار ميرسي نميتوني جلوي خودت رو نگيري و به زير آبشار نري  و تو آب سرد كوهستان آب‌تني نكني(كه البته كار خيلي درستي نيست و يه كم خطرناكه چون ممكنه با اين شدت آب از ارتفاع 50 متري با  خودش سنگهاي كوه رو پايين بندازه و اونوقت ...) و بعد رو تخته‌ سنگ‌هاي نزديك آبشار رو به آفتاب دراز بكشي و خشك بشي.  

 

در بالای آبشار شاهاندشت قلعه شاهاندشت که به قلعه ملکه قلاع یا ملک بهمن مشهور است و نام تاریخی آن قلعه فرشته بوده است، واقع شده و از عظیمترین قلاع کوهستانی البرز است که از ستگ و نوعی ساروج که مخلوطی از شیر و تخم مرغ و نوعی خاک است ساخته شده و استحکام زیادی دارد. این قلعه پایگاه ملک بهمن از حکام آل پاد و سبانان و آخرین سلسله استاندار لاریجان بوده که به دستور شاه عباس صفوی در سال ۱۰۰۵ هجری فتح گردید.

 بعد از آبشار به سمت مقصد اصلي، جنگل اليمستان راه‌ افتاديم . اين جنگل در مسير فرعي سمت راست در روستاي لهاش و با تابلوي  امام زاده لهاش  در فاصله 140 كيلومتري جاده هزار، به تصوير كشيدن اين مسير زيبا خيلي سخته بعد از عبور از جاده فرعي آسفالته و پر پيچ خم ابرها زير پاي شما هستن (بچه كه بودم فكر مي‌كردم ابرا نرم و پنبه‌اي هستن J ) و همه مسير مه هست و قطره‌هاي بارون رو حس ميكني همه جا سفيده.

 

بعد از آبادي اليمستان وارد جنگل مي‌شويم. جنگلي كه يکي از بکرترين روستاهاي شمال است که هنوز هم آب مردم آن از چشمه تامين مي شود و محصول آن غلات، لبنيات و عسل است. اما از همه اين ها گذشته، قله اليمستان هم يکي ديگر از جاذبه هاي اين روستا است که در زمستان و بهار کوهنوردان زيادي را به خود جذب مي کند. قله اي که حدود ۲۵۱۰ متر ارتفاع دارد و يکي از بهترين گزينه هاي کوهنوردي در زمستان به شمار مي رود. تو کل مسير دامنه شرقي، قله دماوند در پيش چشمان ما است و با ما حرکت مي کنه.

جنگلي كه پر از درخت‌هايي زيبا با پوشيده از برگ‌هاي قهوه‌اي رنگ پاييز گذشته .

عصر تقريباً ساعت 5 به اين جنگل رسيديم و در يك جاي مسطح چادرها رو علم كرديم و كمپ زديم.  عده‌اي از بچه‌ها با تبر براي پيدا كردن هيزم رفتن، صداي شكشتن چوب‌ها و انعكاس آن وقتي شما در زير سايه درختا داري چرت عصرت رو ميزني خيلي لذت بخشه J و تازه بعد از ديدن غروب آفتاب زيبا يه كم احساس سرما كني و بياي ببيني كه آتش علم شده (بچه ها خيلي ممنون من الان خيلي شرمنده ام و احساس گناه و عذاب وجدان داره منو خفه ميكنه).

 

نشستن و گپ زدن با بچه ها كنار آتش يكي از لذت بخش ترين كارهايي كه تو اين تيپ سفرا ميشه كرد چون بيشتر با اونا آشنا ميشي و از صحبت كردن با هاشون لذت ميبري.

آلودگي نوري تو جنگل صفره. تو ميتوني تمام ستاره‌ها رو ببيني و با عبور هر شهاب يه آرزوي قشنگ كني. روي يه تخته سنگ بشيني و به آسمون خيره بشي. و آخر شب هم كيسه خواب رو كنار آتيش بندازي و يه خواب آروم.

صبح همه بچه‌ها سحرخيز بودن و ناشتا راه افتاديم رفتيم به سمت قله، در مسير منطقه‌ايي مسطح هست به نام گوسفندسرا كه ديدن كل جنگل از اين منطقه بسيار زيباست مخصوصا كه شما دماوند رو هم ميبيني.

 

خوبي اين منطقه به اين بود كه شما مثل جنگل‌هاي كلاردشت هيچ زباله‌اي نمي‌بيني همه جا و تميز و بكره.

بين راه بومي هاي منطقه رو ميبيني كه با اسب دارن از منطقه رد ميشن و با انرژي بهت خسته نباشيد ميگن.

در حين پياده‌روي صداي داركوبا يا گونه‌اي از حشرات رو ميبيني كه هيچ وقت نديده بودي يا پروانه‌هايي با رنگهاي رويايي.

فقط در آخر ميتونم بگم اينجا تكه‌اي از بهشته، فقط بايد همت كني و دل بدي و بياي و خودت رو به مسير بسپاري.

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

خب! ميخواستم 14 تير روز قلم رو به همه نويسندگان و وبلاگ نويسان و همه اونايي كه دستي به قلم دارن و براي دل خودشون مينوسن تبريك بگم.

ياد نرگس عزيز افتادم كه با داستاناش و مقاله هاش منو ميخكوب ميكرد. يادش گرامي و روحش شاد.

يادته نرگس قديما ميومدي خونمون و با هم مثلاً تمرين نوشتن ميكرديم. و بهم ميگفتي الان بايد بيشتر بخوني تا بنويسي.. و راديو قديمي سوني رو روشن ميكردي و ميگفتي هر چه ميگه بنويس. و ژست استادا رو به خودت ميگرفتي.

يادته يه بار مجبور كردي تا كتاب كاليگولا رو بنويسم من كه فهميدم اون كتاب رو از كتابخونه گرفته بودي و نسخه قديمي بود و ميخواستي داشته باشي ولي تو بهم گفتي روي نوشتنت تأثير  ميذاره من كه اون سالها چيزي ازش نميفهميدم فقط ملابنويسي ميكردم.

همه حرفاتو گوش ميكردم.

چقدر بعضی حرفها با سادگی شان عمیقاً تو دل آدم می نشینن که گویی شیرین تر و شنیدنی تر از آن حرف ها رو نمیخواهی بشنوی. با اون چشای زیبا و درشت سیاهت برام بلند بلند داستانات رو میخونی  ولی من تو دنیای خودم بودم دوست داشتم به جای اینکه آخر هفته رو سیخ جلوت بشینم و مجبورم کنی با صدای رسا داستانم رو برات بخونم برم کوهنوردی. خيلي برام زحمت كشيدي  ولي هنوز هم بلد نيستم بنويسم ولي ملابنويسي و خطخطي رو خوب ياد گرفتم.

حالا نيستي و همه كتابات فقط داره خاك ميخوره.

 

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 9:35 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

روستاي ايگل يكي از روستاهاي فشم است  و داراي باغات متعددي است كه در انتهاي دره ايگل آبشار زيبايي وجود دارد.

روستاي ايگل

بعد از رسيدن به روستاي ايگل دو ساعت راهپمايي و بعد آبشار ايگل.

منظره زيبا و بكر از مسير آبشار

دوستان شاد و سرحال طبيعت گرد در روستاي ايگل

باغات ايگل و ميوه‌هاي خوشمزه‌ ش

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 1:51 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

آخرين روز بهار هم رسيد. بهار زيبايي كه نهايت استفاده رو از هواي قشنگش كردم.  ولي نميدونم امروز چرا اينجوريم!!!! داغون و مچاله!!!!

امروز ميخواستم چيزي ننويسم... يعني دستم به نوشتن نمي رفت. وقتی نویسنده‌ی حرفه‌ای نباشید زیاد دچار این مصیبت می‌شوید، یعنی دیدن روزهای سختی که کلمات رام شما نیستند و از ذهن و قلم فرار می‌کنند. و چنان به قلم و كاغذ يورش ميبرم ولي دست خالي از پشت ميز پا مي شم.

روزهایی هست که نمی‌توانی تصمیم بگیری و تمركز كني و يه جوري مقصودت رو برسوني پس بهتره زيپ دهنتو (قلمتو) ببندي و يه گوشه آروم بشيني و هيچي نگي!!!

و امروز فكر كردم اگه چيزي ننويسم تا سال ديگه نوشتن درباره آخرين روز بهار رو از دست ميدم، و بايد اشاره به اين روز ميكردم، ولي با اينكه  فکر می‌کنم نوشتن بی‌فایده است، ولي مي نويسم و نميدونم شايد روزي برسه كه از هر چي اشاره است بیزار بشم...

 

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 5:32 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

مطمئنم كه تا به حال چندين بار شده که به «متل قو» برید و تعطيلات‌ تون رو با رفتن كنار دريا و جنگل بگذرونید! ما هم اين تعطيلات عظيم خرداد رو تصميم گرفتيم كه  با دوستان گروه گردشگري مون بريم متل قو. شهري كه خاطرات كودكي من در اين شهر زنده ميشه. هفت سالگي شاد كه براي اولين به شمال رفتيم و در ساحل متل قو پابرهنه مي دويدم و غرق خنده بودم و نه هواي شرجي و  نه آفتاب داغ اون منو رو مي تونست يه جا بشونه.

بعد از آن شايد 50 بار ديگه اومديم متل قو  و هر بار تكرار دريا، جنگل، جوجه زدن و شايد بلال ...

مسافرت سه روزه ما از درازكشيدن و آفتاب گرفتن كنار ساحل زيبا متل قو شروع شد و به جنگل و البته بعد از آن غار زيباي دانيال ختم شد. من طي اين همه سال نميدونستم غاري هم در اين شهر كوچك، غاري به اين زيبايي هست.

 

جنگل نزديك روستاي دانيال

غار دانیال در جنوب شهر سلمانشهر ( متل قو ) هست و از جمله غارهاي آبي و رودخانه اي ايران است كه ‌این غار كه حدود 40 سال قبل به ‌طور اتفاقی توسط یكی از اهالی دانیال سلمانشهر كشف و معرفی شد پس از كاوش‌های فراوانی كه در آن صورت پذیرفت شعبه اصلی این غار دارای یك مسیر پیمایشی بسیار ناهموار رودخانه‌ای صخره‌ای به‌ طول 2 هزار و 158 متر است كه در آن تالارهای مختلفی از جمله مهم‌ترین آنها به نام‌های ریزان، خفاش‌ها و شاه‌نشين ... است.

 اين غار در ۵ كيلومتري روستاي دانيال از توابع شهر سلمانشهر  و از اين روستا تا غار بايد نيم ساعت پياده روي در جنگل زيبا كرد و مطمئنم كه ديدن آن براي  هر گردشگري خاطره انگيز است. 

 غار دانیال از وسط شهر و از خیابان میانی شهر و محور ارتباطی در محل میدان مركزی شهر جدا و وارد خیابان دریا گوشه می شود این خیابان در ادامه از شهر خارج و به طرف جنوب و دامنه های زیبای البرز ادامه پیدا می كند و در خاتمه به روستای چاری می رسد و از وسط رود چاری گذشته و پایان می یابد

    دهانه غار، سنگي بوده و براي ورود به آن بايد حدود ۲ متر پايين رفت،  سقف زيباي آن آميخته به مواد آهكي و رود جاري و چشم انداز دلفريب در اين غار سبب شده تا بسياري اين غار را با غار عليصدر همدان مقايسه كنند. اين غار از چشمه‌ ها و حوضچه هاي بسيار زيبا برخودار است.

 بيشتر غارنوردان تاكنون توانسته اند تا حدود ۳ كيلومتري عمق اين غار پيش بروند و فكر مي‌كنم تقريباً همون اندازه كه ما رفتيم و قسمت‌هايي از غار عمق آب زياد و تقريباً به 1 ميرسه ولي هنوز انتهاي آن بر كسي مشخص نشده است ولي غارنوردان طول آن را ۶ هزار متر تخمين زده اند. 
آب غار دانيال از چند چشمه كوچك تامين مي شود كه آب اين چشمه پس از پيوستن به يكديگر، رود كوچكي را تشكيل مي دهند و در مسير اين غار آب جاري است از اينرو آن را، غار رودخانه اي ايران ناميدند.

غار دانيال دومين غار رودخانه‌اي ايران بعد از غار قوری قلعه پاوه در کرمانشاه می باشد.

البته لازمه رفتن به اين غاز داشتن تجهيزات هست از جمله: کلاه ایمنی، لباس مناسب (ترجیحا یکسره)، هر نفر 2 عدد هد لامپ + باتری اضافه، (كه البته ما از داشتن اين يكي محروم بوديم و شش نفر آدم دو تا هدلامپ داشتيم!!!! كه كار بسيار خطرناكيه !!!!) چکمه یا کفش مناسب جهت حرکت در آب، دستکش کار. لباس و لباس زیر اضافی + جوراب خشک جهت تعویض و مقداري آذوقه و يه سري وسايل كمكهاي اوليه سبك. و بد نيست كه طنابي براي راهيابي همراه داشته باشيد.

 لذت رفتن به عمق زمين و سياهي و سكوت مطلق رو با هيچ چيز نميشه عوض كرد. و همچنين تلاش براي جلو رفتن به پيدا كردن مسيري و كشف ناشناخته هاي غار.

براي اطلاعات بيشتر در مورد غارها ميتونيد به سايت طبيعت گردي و ورزش‌هاي كوهستاني مراجعه كنيد. با تشكر از آقاي مجيد داريان

 

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 3:44 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این

***

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست

***

خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

به مناسبت ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم عمر خیام

ماییم که اصل شادی و کان غمیم سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

سكوت و در چوبي و كفشهايي كه تو را دعوت مي كنند

سكوت و چادر سفيد گلداري كه تو را...

سكوت و كودكي كه  قلاب انگشتانت را محكم گرفته

سكوت و اشكهايي كه بر پيراهن خاك آلودت مي افتد

سكوت و فرار از ميان فريادهاي خشمناك

سكوت و عشقي كه در لابه لاي اثاثيه كهنه گم شده

سكوت و ناگفته‌هايي كه در چين و چروك‌هايت پنهان مانده

صداي در چوبي و كفشهايي كه خسته به خانه آمدند

و نگاهي تكراري بر لبهاي خشك و ساكت تو

و شروع دوباره روزمرگي

 فریده/۲۶/۲/۱۳۹۰

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

اگر ميخواهي لذت بودن تو  بهشت را  حس كني ارديبهشت ماه فرصت مناسبي است كه دلت را به باد بهاري بسپاري و بروي به هر آن كجا كه او رفت!

اين جمعه به روستاي آهار كه هم نزديك بود و هم بسيار زيبا برنامه‌اي ترتيب داديم.

روستای آهار، در جاده لشکرک و بعد از  اوشانه. روستائی قدیمی و زیبا در منطقه رودبار قصران و در جاده فشم. كه در همين روستا شش محله به نام‌هاي سادات، ميان ده، بالا محله، پايين محله، نظران و سيفان است كه زيباترين بخش اين روستا، ده تنگه است كه تقريباً‌ غيرمسكوني و بعد از رسيدن به ميدان آهار از در شمال غربي ده آهار است. تقريباً يك ساعت در امتداد رودخانه خروشان و زيبا پياده روي كرديم و صبحانه را با ولع تمام خورديم.  بوي شكوفه هاي گيلان و آلبالو با نسيم خنك صبح بهاري مشاممون را نوازش مي‌داد. مسير خلوت بود و هرازچند گاهي صداي خسته نباشيد بوميان ده  كه از چيدن ريواس برمي‌گشتند، سكوت را مي‌شكست.

 

 در بين راه چندين آبشار كوچك و بزرگ ديديم كه در كناره‌هاي آن هنوز برف بود.

این هم کوچولوترین همسفرمون

 بعد از دو ساعت پياده روي نرسيده به ده تنگه نزديك روخانه  نشستيم. روبروي رودخانه آبشاري بلندي بود و كوه پر از برف بود و حس كردم كه واقعاً راه مرا مي‌خواند از رودخانه رد شدم  آب سرد كوهستان پاهام رو بي حس كرده بود و سه ساعت كوهنوردي و چيدن ريواس براي بچه هايي كه پايين بودن.

گلوله برف بازي تو هواي بهاري لذتي اي داره كه نميشه تو جملات گنجاند. و بعد بچه‌ها شروع به غذا درست كردن رو آتيش كردن. گرماي ناز آتيش مخصوصاً اگه حسابي به خاطر برگشت از رودخانه خيس شده باشي خيلي دوست داشتني بود. برگشت خيلي راحتر و سرپاييني بود و در آخر هم بارش بارون اين زيبايي ها رو دو چندان كرد.

 

مواردي كه بهتر براي رفتن به اين روستا درنظر داشته باشيد:

- كفش مناسب و لباس وسايل سبك (مثل ما)

- صبح زود راه بيفتيد كه هم شلوغ نباشه و هم خنكاي صبح سرحالتون كنه

- بهترين فصل ارديبهشت ماه و آبان ماه هست

 

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 7:28 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

انزجار

نگاه جاه طلبانه ات را به زندگي ام دوخته اي

و

دستانت را بر لبانم مي‌فشري

و با تمام توان فرياد مي‌زني؛ دوستت دارم

من

و اين تن .خسته‌

با دهان بسته فرياد مي زنيم .....

 فریده/۲۶/۲/۱۳۹۰

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 6:44 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تندماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
بااینا زمستون وسر می کنم
بااینا خستگی مودرمی کنم

———————
سال ۱۳۸۹ با همه خوبیها و قشنگیهاش گذشت و تموم شد و سال رُند شد! ۱۳۹۰!!!!!

سالی خوبی که از روزای اولش با گردش و مسافرت شروع شد و تا آخرین روزای اسفند هم دست بردار نبودم. گرچه یه روزایی واقعاْ غمگین و تنها بودم !!!! ولی وقتی که شاد بودم یا غمگین بودم یاد شعر خیام می افتادم که «این نیز بگذرد» حالا دیدم که آره همه اون شادی ها و اون ناراحتی ها گذشت. و حالا فقط پوزخندی به همه اونها به لبم مونده.

گرچه خیلی سال ۸۹ تنبل بودم تو نوشتن مطالب برای وبلاگم و کلی مطلب مونده که بزارم ولی سال جدید رو دوست دارم با مطالب جدید بیایم.

و این شعر و عکس زیبا رو به دوستای خوبم تقدیم میکنم.  

 عيدت تون خيلي خيلي مبارك

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 12:6 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

در زمان محمدشاه قاجار در سال 1264 ق قصري در محمديه (باغ فردوس كنوني) ساخته شد و نزديكان شاه هم در همان حوالی اقدام به ساخت عمارت ییلاقی کردند.

يكي از آن نزديكان دربار معیرالممالک(داماد ناصر الدين شاه) معیرالممالک که خود معمار بود با كمك معماران اصفهانی و یزدی، ساختمانی در قسمت جنوبی باغ برپا کرد و نام آن را رشک بهشت گذاشت‌. پلکان و بخش‌های دیگری از ساختمان را از مرمر اعلای یزد و دیوارهای داخل اتاق با کاغذهای طلایی برجسته پوشانده شده بود، كه پس از خرج مبالغی هنگفت ساختمان را به اتمام رساند و مراسم عروسی را در همین باغ برگزار کرد.که به باغ فردوس مشهور شد.

ولي اما پسرش دوستمحمدخان معيرالممالك اعتنای چندانی به باغ و ساختمان آن نکرد و با گذشت زمان ساختمان رو به خرابی گذاشت.

و بعد از آن ساختمان چند بار دست به دست شد تا سرانجام  در ازاي بدهي به طومانیانس به دولت رضا خان واگذار گرديد. سرانجام در سال ۱۳۱۶ ش، وزارت معارف (آموزش و پرورش‌) آن‌جا را خرید و ساختمان را مرمت و دبیرستان شاپور تجریش را در آن تأسیس کرد.

هم‌چنین، دکتر محمود افشار يزدي در سال ۱۳۱۶، قسمتی از باغ و ساختمان اندرونی را که حدود ۶۰۰۰ متر مربع بود، خرید و به تدریج با خریدن قطعات اطراف، مساحت باغ را به ۱۲۰۰۰ متر مربع رسانید. سپس در سال ۱۳۳۷، باغ و ساختمان‌های داخل آن را وقف امور فرهنگی کرد؛ از جمله در سال ۱۳۵۲ قسمتی از آن برای استقرار مؤسسه لغت نامه دهخدا و مؤسسه باستان‌شناسی به دانشگاه تهران واگذار شد که هم‌چنان دایر است‌.

در دوران پهلوی دوم، این بنا به دفتر برنامه‎ریزی جشن‎های ۲۵۰۰ ساله اختصاص یافت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در اختیار صدا و سیما و بعد از آن زیر نظر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به مرکز اسلامی آموزش فیلم‎سازی تبدیل و سپس با هماهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بنیاد سینمایی فارابی، سازمان میراث فرهنگی کشور و شهرداری تهران برای محل دائمی «موزه سینما» در نظر گرفته شد و موزه سینما در ۲۸ شهریور ۱۳۸۱ با حضور رئیس‎جمهور وقت، رسماً افتتاح شد.

 

 

امكانات موزه عبارتند از:
عكس‌ها: شامل هزاران عكس از صحنه‌هاي فيلم‌هاي سينمايي‌، پشت صحنه و مراحل فيلم‌سازي و فعاليت‌هاي سينمايي و هنرمندان و دست اندركاران صنعت و هنر سينما است كه قديمي‌ترين آن به نخستين روزهاي نمايش فيلم در ايران باز مي‌گردد; مثل دختر لر، .... فيلم‌نامه‌ها: شامل 400 فيلم‌نامه ساخته شده است‌; اعلان‌ها: بيش از 2500 اعلان سينمايي از دهه 1310 تاكنون گردآوري شده و بخشي از آن به نمايش گذاشته شده‌است‌;

جايزه‌هاي داخلي و بين‌المللي‌: بخشي از جوايز و افتخارات بين‌المللي سينماي ايران كه عمدتاً به دوره جمهوري اسلامي تعلق دارد، در موزه جمع شده و تكميل آن ادامه دارد;
كتاب‌ها: شامل كتاب‌هاي سينمايي از نخستين چاپ‌ها تاكنون است كه به حدود 8000 جلد مي‌رسد;
اسناد و مدارك‌: حدود 3000 قطعه سند شامل اسناد دولتي‌، نمايش‌ها، قراردادها، اسناد تاريخي‌، اسناد مالكيت‌، سينماها و ... از حدود 90 سال پيش تاكنون موجود است‌;
فيلم و ويدئو: 1000 فيلم سينمايي ايراني به همراه 500 عنوان نمونه كوتاه (آنونس‌) آرشيو تصويري فعلي موزه را تشكيل مي‌دهد;
مطبوعات‌: شامل 5000 جلد نشريه است كه قديمي‌ترين آن متعلق به 1309 است‌;
اسباب سينما توگراف‌: شامل حدود 300 دستگاه و ابزار قديمي است كه عمدتاً بسيار قيمتي و قابل نمايش در موزه است كه قديمي‌ترين اين دستگاه‌ها متعلق به 1309 و اغلب ساخت صنعتگران قديمي سينماي ايران است در همان زمان موجب شگفتي فن‌كاران خارجي مي‌شده است‌;
لباس‌، دكور و گريم‌: شامل نمونه‌هاي تاريخي لباس‌، دكور سازي‌، صحنه آرايي و چهره‌پردازي است كه تلاش بسيار زيادي براي جمع آوري آن‌ها صورت گرفته است‌.

تالارهای موزه شامل 7 تالار است ، با ورود به محوطه باغ از طریق پله های ساختمان زیبای باغ فردوس می توان وارد تالارهای موزه شد. در طبقه فوقانی 3 سالن وجود دارد و از داخل تالار سوم سینما به وسیله پله های مارپیچ می توان 4 تالار دیگر را بازدید کرد.ر اول

تاریخچه ورود سینما به ایران/ پرده خوانی | شهر فرنگ |پوسترهای اولیه | پیشگامان | اسباب سینما توگراف/ سینما در سالهای١٣٨٠-١٣٣٠/  جوایز و حضور بین الملل سینمای ایران (شامل جوايز كارگردان و بازيگران و... )/سینمای جنگ و دفاع مقدس/ ارامنه و سینمای ایران/ بخش کودک و نوجوان (عروسكهاي و بازيگراني كه براي كودك و نوجوان فعاليت كرده‌اند) اتاق صدا، دوبله و موسیقی اين قسمت رو من خيلي دوست داشتم چون اكثر دوبلورهايي كه همه مردم فراموش كردند. ميشه عكساشونو اينجا ديد.

بازديد از موزه روزهاي شنبه‌، يك‌شنبه‌، سه‌شنبه‌، چهارشنبه و پنج‌شنبه از ساعت 10 تا 17 و جمعه‌ها 14 تا 17 امكان‌پذير است روزهاي دوشنبه و ايام سوگواري موزه تعطيل است.‌

[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 4:33 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در اغلب فرهنگها روز ابراز عشق است.
سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

در سده سوم میلادی در روم باستان فرمانروایی بنام کلودیوس دوم بود كه عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.

اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…

♥   ♥ بنابراین روز ولنتاین از روم به فرانسه و انگلیس وسپس به آمریکا راه یافت و اکنون در تمام جهان جشن گرفته میشود.

براي دوست داشتن هيچ وقت دير نيست

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

ولي به نظر من روز ولنتاين و يا اسفندارمذگان بهانه‌اي است كه براي اينكه شاد باشيم و همديگر رو دوست داشته باشيم پس براي شادي بيشتر هر دو روز رو جشن بگيريم. و باز هم جمله دوستت دارم رو بهم بگيم.

 

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

 جشنواره سوردل سور اسپانيا  سال پيش مروري بر آثار محسن مخملباف را برگزار و كتابي را به زبان اسپانيايي درباره او منتشر مي كند. از او خواسته اند براي اين كتاب يادداشتي بنويسد.

اين يادداشت اوست:

از من خواسته ايد براي انتشار كتاب حاضر يادداشتي بنويسم و براي تحويل آن تاريخي را مقرر كرده ايد. مي روم به تاجيكستان كه فيلم بعدي ام را بسازم. 10 روزي در جشنواره سينمايي كشوري كه اين فرودگاه متعلق به آن است رئيس ژوري بوده ام. اينجا فرودگاه شهر كي يف در كشور اوكراين است. بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما تاخير دارد، پس بهتر است اين تاخير را مغتنم بدانم و همين حالابراي شما چيزي بنويسم. براي من هميشه فردا دير است. هرگاه كاري را به فردا انداختم ، هيچ وقت انجام نشد. از كجا كه فردايي در كار باشد. از كجا كه اگر حالاننويسم، بعدها بنويسم. در منطقه اي از جهان زندگي مي كنم كه هر لحظه ممكن است زندگي ات به پايان برسد. همين چند ماه پيش يك بمب دستي جلوي دوربين فيلمبرداري سميرا دخترم منفجر شد، يك اسب كشته شد و 6 نفر به شدت زخمي شدند. بعد از 2 ماه يكي از زخمي ها كه پيرمرد رهگذري بود بر اثر جراحات وارده درگذشت. به همين راحتي! مي توانست همه مرده باشند. به همين راحتي. مي توانست سميرا مرده باشد. مي توانست دستيار او كه كنار قلبش از بمب سوراخ شده بود، كشته شده باشد...
    مي نويسم...اگر اينجا در فرودگاه ننويسم، معلوم نيست ديگر بتوانم بنويسم. قول مي دهم هرچه از مغزم عبور كرد را ثبت كنم تا شما دريابيد كتابي كه در دست داريد درباره چه جور آدمي نوشته شده. اين نوشته يك جور فرافكني است.يك جور ثبت موضوعاتي است كه در اين لحظه از ذهن من مي گذرد. يك جور نوار مغزي. 
   1- من در تهران به دنيا آمده و زيسته ام. هر شهروند تهراني هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شود سه خطر را در برابر خود مي بيند. اول زلزله چون قرار است يك زلزله بزرگ بيايد و تهران، شهري با جمعيت 15 ميليون نفر را ويران كند. اين اولين ترس هر ايراني است. دومين ترس مربوط به حمله هاست. از 11 سپتامبر سال 2001 تا حالاكه آخر اكتبر سال 2007 مي باشد، هر روز قرار است كه آمريكا حمله كند. پيش ترها هر شب صدام حسين عراق قرار بود حمله كند و يا مي كرد. سومين ترس مربوط است به اينكه هر ايراني هر روز كه از خانه بيرون مي آيد منتظر است سر كوچه تصادف يا ناگهان سكته كند و يا مثلادستگير شود. معلوم نيست چرا؛ مي تواند به علت دلسوزي و رساندن يك مصدوم رانندگي به بيمارستان باشد. 
 به خاطر همه اين ترس ها، هر ايراني هر روز مي كوشد تا جايي كه ممكن است بيشترين زندگي اش را بكند. مي كوشد تا هر كاري را كه دارد به آخر برساند. از كجا كه فردايي هم در كار باشد. پس همين حالابرايتان مي نويسم. چون من به فرداي خود اطمينان ندارم. 
 طبق آمار اخير دولت ايران فقط 70 هزار ايراني هر ساله از سيگار مي ميرند. باور ندارم . اين 70 هزار نفر از ترس مي ميرند. طبق همان آمار 27000 نفر هم در تصادف مي ميرند. 
وقتي 3 سال پيش از ايران به تبعيد خودخواسته مي آمدم با رئيس جمهور دموكرات قبلي (خاتمي) ملاقات كردم، گفتم: مي روم. گفت: كجا؟ گفتم: آمار مرگ و مير هر سال را در آخرين روزنامه سال مي خوانيد؟ گفت: نه، گفتم: به خاطر همين مي روم چون در ايران هيچ كس حتي رئيس جمهور هم نمي داند كه ما چرا و چقدر مي ميريم. 
بيهوده نيست كه فيلم هاي ايراني اين قدر درستايش زندگي ساخته مي شوند. وقتي چيزي هست از آن نمي گوييم. وقتي كه نيست مدام درباره اش حرف مي زنيم. ما ايراني ها هر لحظه درباره زندگي و آزادي و عدالت و اخلاق حرف مي زنيم.
    بلندگوي فرودگاه تاخير يك ساعته ديگري را اعلام مي كند. پس تا وقت هست بايد بنويسم. 
 2- من در زندگي خيلي به مدرسه نرفته ام. خود آموخته ام، وحشي رشد كرده ام، اما وقتي همسر اولم درگذشت، مجبور شدم به بچه هايم همه چيز را بياموزم. از نقشه تهران تا دوچرخه سواري و آشپزي تا سينما. پيش از اين او، معلم آنها بود. پس از او، هشت سال تمام در كنار كار هنري معلمي كرده ام و گذشت زمان از من يك معلم ساخت. چيزي كه از آن بيزارم. اكنون مي كوشم از آن بگريزم، اما ديگر به آن آلوده شده ام. پس بگذاريد كمي براي شما هم معلمي كنم. درس اول: فايلينگ. 
وقتي فيلم اولم را ساختم ، نه هيچ كتابي درباره سينما خوانده بودم و نه در هيچ كلاسي شركت كرده بودم. فقط قصه نويسي بلد بودم و هزاران درد و رويا را با خودم از چهارو نيم سال زندان همراه آورده بودم. پس از آنكه سه فيلم اول را ساختم، تازه به سينما علاقه مند شدم و تصميم گرفتم آن را بياموزم تا پيش از اين تنها سينما را براي بيان حرف هايم انتخاب كرده بودم. 
همه كتابخانه هاي ممكن را گشتم و چهارصد كتاب تاليف و ترجمه اي را كه در ايران آن زمان در مورد سينما منتشر شده بود را يافتم. آنها را از كتابخانه ها و دوستانم قرض گرفتم و 6 ماه تمام مشغول خواندن آنها شدم. حرف هاي زياد و متناقض كتاب ها مرا گيج مي كرد. هرچه را امروز خوانده بودم ، فردا از ياد مي بردم. تصميم گرفتم هر كتابي را خلاصه كنم و هر نكته اي را در صفحه مربوط به آن موضوع يادداشت كنم. مثلاآنچه را درباره لنز مي آموختم، در صفحه مربوط به لنز و آنچه را در مورد بازي و تدوين و رنگ و فرم و توليد و لوكيشن و... در صفحه اي كه برايش تدارك ديده بودم يادداشت مي كردم. هركدام را در يك صفحه. وقتي پس از شش ماه خواندن كتاب ها تمام شد ، يادداشت هايم خود به اندازه ده كتاب شده بودند. آنها را دوباره خواندم و خلاصه كردم، از بين مطالب متناقض آنچه را به سليقه خودم نزديك تر بود، پذيرفتم و دوباره آنها را در يك كتابچه كوچك جيبي پاكنويس كردم؛ با سرفصل هاي مجزا. از اين به بعد هرگاه سر فيلم ها به مشكلي برمي خوردم به اصولي كه داشتم مراجعه مي كردم و راه حلي براي آن مي يافتم. مثلاهرگاه براي يافتن لوكيشن مي رفتم ابتدا به صفحه لوكيشن مراجعه مي كردم تا ببينم چه نكاتي را در انتخاب مكان فيلمبرداري نبايد از ياد ببرم و هر گاه در مورد تدوين دچار مشكل مي شدم به صفحه تدوين مراجعه مي كردم. پس از اين هر كتابي را خواندم اگر نكته تازه اي داشت در همان صفحه مربوطه يادداشت مي كردم. هرچند خيلي زود فهميدم كتاب هاي جديد بيشتر رونويسي از كتاب هاي قديمي است، مثل خيلي از فيلم هاي جديد كه كپي فيلم هاي قبلي است. همچنين آنچه را در تجربه مي آموختم، به صورت اصلي بر اصول قبلي كتابچه ام مي افزودم. اين روش فايلينگ را از زندان آموخته بودم . در زندان سياسي ما نمي توانستيم دور هم بنشينيم و از همديگر بياموزيم، تنها مي شد دو نفري به گفت وگو پرداخت. در نتيجه ما آنچه را از هم مي آموختيم در ذهن مان خلاصه، طبقه بندي و حفظ مي كرديم و در گفت وگو با ديگران اين خلاصه هاي طبقه بندي شده را دوباره توسعه مي داديم. 
بعدها كه كامپيوتر آمد. ديدم چقدر فايلينگ زندان سياسي ما شبيه آن چيزي است كه در طبقه بندي فايل ها در كامپيوتر به كار مي بريم. گاهي فيلمسازان جوان از من مي پرسند: چگونه سينما را بياموزيم. مي گويم بهتر است اول بدانيم چگونه آنچه را كه آموخته ايم از ياد نبريم. كتاب ها و معلم ها فراوانند. از همه آنها مي توان آموخت. مهم اين است كه چگونه آنچه را آموخته ايم، در وقتي كه واقعا به كارمان مي آيد، به ياد آوريم. حافظه ما آن قدر قوي نيست . متاسفانه درست وقتي كه آنها را لازم داريم از ياد مي روند. اگر قرار بود هر چه را آموخته ايم، هميشه به ياد بياوريم، اين لحظه ما از لحظه هاي گذشته ما منفجر مي شد. ما درهر لحظه، به قطره اي از آنچه در درياي حافظه مان داريم نيازمنديم. براي اين كار بايستي با يك روش به كمك حافظه رفت و به صورت متمركز آنچه را نياز اكنون است از انباشت گذشته بيرون كشيد. من سينما را با خواندن 400 كتاب از طريق روش فايلينگ آموختم.
    بلندگو مي گويد هنوز از پرواز خبري نيست. پس چرا ننويسم؟ 
 3- وقتي 15 ساله بودم همزمان با فرانكوي اسپانيا، شاه در ايران ديكتاتوري مي كرد و من به مبارزه سياسي روي آوردم به اين اميد كه با تغيير حكومت به عدالت و آزادي خواهيم رسيد. در 17 سالگي به زندان رفتم . در آنجا بود كه دريافتم حتي زندانيان سياسي كه براي عدالت و آزادي زير شكنجه بودند در هر فرصتي بر يكديگر حكومت مي كردند. معلم بزرگ همه ما در فاشيسم، فرهنگ ما بود كه از ما حتي در حالت مبارزه عليه فاشيسم يك فاشيست مي پروراند. وقتي انقلاب پيروز شد و ما از زندان آزاد شديم ، تمام دوستان نزديك من وكيل مجلس و وزير و حتي رئيس جمهور شدند. (دوران رجايي دومين رئيس جمهور ايران پس از انقلاب) اما من آنها و سياست را ترك كردم و سراغ سينما آمدم. به اين اميد كه از طريق تاثير بر فرهنگ، به جامعه ايران براي رسيدن به آزادي كمك كنم.. بعد ها كتاب هاي و فيلم هايي از من توقيف شد و فيلمنامه هاي بسياري از من رد شد. توسط همان دوستاني كه روزي با هم براي عدالت و آزادي در زندان شكنجه مي شديم. 
يكي از آنها روزي به من گفت: درست است كه ما برخي از فيلم هاي تو را در جامعه نمايش نمي دهيم اما آنها را با زن و بچه هايمان در خانه مي بينيم و ياد دوران زندان مي افتيم و مي گوييم ما يك روزي با اين فيلمساز در يك زندان زير شكنجه بوديم. بعد آن دوست قديمي دوستانه به من توصيه مي كند براي جاودانه شدن كمي لازم است به دولت نزديك شوم، مي گويد اگر مردم فيلم هايت را نبينند، كم كم فراموش مي شوي. انگار كه اصلانبوده اي. من به او جواب مي دهم: عمر فيلم هاي من از عمر دولت شما بيشتر است... 
ديگر بايد بروم و سوار هواپيما شوم. از جايم بلند مي شوم. چقدر زانوهايم درد مي كند. بلندگوي فرودگاه تاخير دوباره اي را اعلام مي كند. بايد ساعتي ديگر معطل شوم. مي نشينم. چرا زانوهايم درد مي كنند؟ مال 50 سالگي است ، يا نشستن زياد ؟ راستي هميشه دردهايم مرا در ساختن فيلم هايم ياري داده اند. در سه سال گذشته كه از ايران بيرون بوده ام، بيشتر اوقات را در تنهايي به سر برده ام. اگر دردهايم نبودند كه مرا همراهي كنند، از تنهايي دق مي كردم. 
4- اولين چيزي كه من در سينما آموختم، جنگ بين خواب تماشاچي و فيلم روي پرده بود. تماشاچي ها همواره در سالن سينمايي كه تاريك است فيلم مي بينند. در اين سالن ها هوا معمولانه گرم و نه سرد است و تماشاچي به روبرو خيره مي شود. اين درست همان حالتي است كه پس از ده دقيقه هر كسي بايستي به طور طبيعي به خواب رود . مگر آنكه فيلم روي پرده بتواند بر خواب غلبه كند. جنگ اصلي در سالن سينما، جنگ خواب تماشاچي و فيلم روي پرده است. فيلمسازان هاليوودي و پيروان آنها در هر كشوري با اكشن ، ايجاد سر و صدا و تعقيب و گريز ، جلوي خواب رفتن تماشاچي را مي گيرند و فيلمسازان هنري كه بر پرده زيبايي مي آفرينند معمولادر غلبه بر اين خواب ناموفقند، چه تاسفي براي من بود وقتي دريافتم فيلم هاي خوب همان فيلم هاي خسته كننده و خواب آورند. براي همين، آن اوايل وقتي فيلم هاي آنتونيوني و تاركوفسكي را ديده بودم خوابم برده بود ... 
 بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما باز هم تاخير دارد. از كجا كه اصلابيايد. از كجا كه اگر بيايد پرواز كند و اگر پرواز كند از كجا كه من تا وقتي كه شما تعيين كرده ايد، فرصتي بيابم كه برايتان بنويسم. پس تا وقت هست مي نويسم. 
5- وقتي اولين فيلمم را ساختم، چيزي از سينما نمي دانستم. اما حرف هاي زيادي براي گفتن داشتم. از سياست به سينما وارد شدم تا انديشه هايم را با ديگران در ميان بگذارم. امروزه وقتي در فستيوال ها براي داوري نسل جديد سينما مي روم، مي بينم كه نسل امروز، سينما را بلد است اما كمتر حرفي براي گفتن دارد. بچه هايم سميرا و حنا از من مي پرسند: در سينما كدام يك مهم تر است، حرفي براي گفتن داشتن يا نحوه زدن حرف؟ هردو. اين را من پاسخ داده ام، اول بايد حرفي براي زدن داشت، بعد روش گفتن آن را يافت. 
 تصور مي كنم نسل امروز به خودش مي گويد: كاركردن با دوربين ديجيتال و مونتاژ با برنامه آداپ پريمير و ساختن پوستر با برنامه فتوشاپ را بلد شديم، چرا نمي رويم يك فيلم بسازيم، بي آنكه دردي يا حرفي داشته باشند. گويي سينما دانستن 3 برنامه كامپيوتري است. 
هنوز از پرواز در اين فرودگاه خبري نيست. پس مي نويسم. هر چند خودكارم كمرنگ تر از اول مي نويسد... 
خاطرم هست وقتي در زندان بودم هر هفته مادرم براي ملاقات به ديدنم مي آمد. محل ملاقات ما راهروي باريك و بلندي بود كه دو رديف ميله آهني آن را از درازا به سه قسمت تقسيم كرده بود. يك قسمت براي ما زنداني ها. رديف وسط براي پاسبان ها كه به حرف هاي ما گوش كنند و رديف سوم براي خانواده زندانيان. 
وقتي نام ما از بلندگو خوانده مي شد، يكي يكي به اين راهروي باريك ملاقات وارد مي شديم. اولين زندانيان به راحتي حرف هاي خانواده هايشان را مي شنيدند و مي توانستند با آنها حرف بزنند . پليس هاي رديف وسط نيز با دقت به حرف هاي آنها گوش مي دادند تا مبادا حرف هاي سياسي بين آنها رد و بدل شود. اما كم كم بقيه زنداني ها هم مي آمدند و شروع به حرف زدن مي كردند و شنيدن حرف يكديگر مشكل مي شد . بعد هر كس مي كوشيد با فرياد، صداي خود را از ديگران بلندتر كند تا به گوش ملاقاتي يا زنداني اش برساند. حاصل اش چيزي جز ايجاد يك نويز حجيم و وحشتناك نبود. ديگر كسي حرف كسي را نمي شنيد. در اين لحظه پليس ها هم با خيال راحت سرگرم ديد زدن به دختر هاي زيباي خانواده زندانيان مي شدند. چرا كه بيم رد و بدل شدن حرف هاي سياسي را نداشتند. اين خاطره مرا به ياد وضعيت امروزه سينما مي اندازد. در گذشته ما يك فليني داشتيم و ميليون ها تماشاچي. امروزه ما صدهزار فيلمساز داريم و اندكي تماشاچي. آيا از دست رفتن تماشاچي براي فرار از اين نويز نيست؟ مي پذيرم كه سينماي ديجيتال شرايط فيلمسازي را دمكراتيك تر كرده است و هنر سينما را از انحصار سانسور ، تكنسين ها و سرمايه داران آزادتر كرده است. مي پذيرم كه ديجيتال دوربين نسلي است كه چيزي در كف جز يك دوربين هندي كم ندارد و بايد از نسلي دفاع كند. من اينها را در دفاع از ديجيتال بارها خود گفته ام. اما در عوض موقعيت كار با ديجيتال چنان آن را عوام زده كرده است كه يافتن يك فيلم از كسي كه واقعا فيلمساز است، هزاران بار مشكل تر از زمان گذشته است. ديروز اگر يك فليني داشتيم و شرايط اجازه نمي داد 10 فليني ديگر شناخته شوند، شرايط امروز در زير اين نويز همان يك فليني را هم از بين مي برد. 
من آن روزها در اتاق ملاقات زندان وقتي كه صدا ها بر هم سوار مي شدند، دست از حرف زدن برمي داشتم و تنها مادرم را نگاه مي كردم . امروزه نيز گاهي در اين حجم نويز و بي حرفي فيلمسازان، از فيلم ساختن مي ترسم. آيا با اين حجم فيلم مي توانيم خوب و بد سينما را از هم تشخيص دهيم؟ نقد معاصر در مقابل اين حجم نويز آيا سليقه خود را از دست نداده است؟ 
من به شخصه محصول دوراني هستم كه در كره زمين سالي 2000 فيلم ساخته مي شد و من يكي از 2000 فيلم سال را مي ساختم و براي اينكه يكي از آن دوهزار فيلمساز باشم از درد ها و روياها و رنج هاي زندگي خودم و جامعه ام كمك مي گرفتم و شب و روز مطالعه و تحقيق مي كردم اما مي توانم تصور كنم فيلم هاي بسياري امروزه محصول يك جوك بامزه در يك شب نشيني است. چند جوان دور هم نشسته اند ، يكي از آنها جوك نو يا كهنه اي را تعريف مي كند و ديگري مي گويد: عجب سناريويي! اگه فردا وقت دارين بريم اين فيلمو بسازيم و يك هفته بعد اين فيلم راهي فستيوال ها مي شود و با چنين فيلم هايي جشنواره هاي بامزه اي هم راه افتاده است. جشنواره فيلم هاي 24 ساعته! يعني توليد فيلم نبايد از 24 ساعت بيشتر وقت گرفته باشد. من منتظر جشنواره هاي يك ثانيه اي هستم.. نخنديد، در راه است! 
فيلم هاي ديجيتال امروزه اغلب مرا به ياد جنين هاي توي شيشه الكل آزمايشگاه ها مي اندازند. در فستيوالي كه همين 10 روز پيش داور آن بودم، بسياري از اين فيلم هاي جنيني را ديدم. آنها براي آن كه به دنيا بيايند به زمان احتياج داشتند و براي همين بيشترشان ناقص الخلقه به دنيا آمده بودند. 
 20 سال پيش سينما در انحصار نخبگان بود. سينما هنر دشواري بود. ورود به سينما و ساختن فيلم به خودي خود يك معجزه بود. بايد حكومت ها راضي مي شدند كه فيلم به قدرتشان لطمه اي نزند. پولدار ها بايستي مطمئن مي شدند كه پولشان به اضافه سود برمي گردد. مردم بايستي سرگرم مي شدند. منتقدين بايستي هنر فيلمساز را صحه مي گذاشتند. تو به عنوان يك كارگردان بايستي متفاوت مي بودي، فلسفه مي دانستي، عكاسي و نقاشي مي فهميدي، قصه نويس يا قصه شناس مي بودي، به طور كنايي سياسي مي بودي و در عين حال يك تكنسين ماهر مي بودي و مثل شتر مي توانستي يك هفته آب و غذا نخوري و سر صحنه راه بروي. در اين بين بسياري از شعرا و فلاسفه و نقاشان و قصه نويسان و حتي نوابغ هم راه ورود به اين سينما را نداشتند. چون سرمايه گذاري روي حرف آنها سود پول سرمايه داران را بر نمي گرداند و حكومت ها از شهرت كساني كه گردن به حكومت نمي سپردند مي ترسيدند . با اين همه در سال حدود 2000 فيلم سينمايي ساخته مي شد و شما علي رغم مشكلات فراوان آنتونيوني ها ، برگمن ها، وجيت راي ها و كوروساوا ها را هم داشتيد و اگر از 2000 فيلم 1900 تايش بد بود 100 تايش خوب بود و يافتن 100 فيلم خوب از 2000 فيلم كار فستيوال ها و سينماشناسان خبره بود. 
ديجيتال آمد. انقلاب شد. تكنسين ها مردند. چون با يك دوره يك ماهه هزاران هزار نفر فيلم برداشتند و خود را فيلمبردار دانستند. تهيه كنندگان فرو ريختند، چون بدون پول هم مي شد فيلم ساخت. سانسور ضعيف شد، چون ديجيتال كوچك بود و بدون امكانات وسيع كه قابل كنترل باشد، آدم ها فيلم هايشان را مي ساختند. 
واقعا يك انقلاب شد و دوربين مثل قلم در اختيار همه قرار گرفت. اما حكومت ها بيكار ننشستند.. هزاران هزار فيلم ديجيتال در ستايش قدرت خودشان ساختند. پولدار ها بيكار ننشستند. روي فيلم هاي ديجيتال براي سود سرمايه گذاري كردند و تكنسين ها دوباره به كار ديجيتال مشغول شدند. حالابه جاي 2000 فيلم در سال 100 هزار فيلم ساخته مي شود اما فيلم خوب همان 100 تا مانده است وحالامشكل اين است كه چگونه صد فيلم خوب را از بين اين صد هزار فيلم بد و متوسط پيدا كنيم. از 100 هزار مدعي سينما كداميك واقعا فيلمساز است؟ حكومت ها مي گويند: هواداران ما! سرمايه داران مي گويند: شركاي هنري ما! نيمه نقادان به وفور اين روزها، مي گويند: دوستان ما!و مردم مي گويند: هيچ كس! و براي همين صندلي سالن هاي سينما از تنهايي افسردگي گرفته اند و سينماداران ترجيح مي دهند سالن سينمايشان را به پاساژ تبديل كنند و خلاص. 
مرا ببخشيد - يك جمله معترضه- فرق بين دوربين هاي قبلي با دوربين هاي ديجيتال امروزي ، فرق عشق و فاحشه است. ديجيتال گاه و البته بيشتر، فاحشه اي است كه به هر غيرهنرمند و غيرسينماگر و بي استعدادي هم وصلت مي كند. براي همين تا ديروز در كنار آن همه نويسنده متعهد، مشتي قلم فروش داشتيم و امروزه در كنار اندكي سينماگر، انبوهي دوربين فروش. 
راستي سينما نگاه مي خواهد يا دوربين؟ اين را حنا از من مي پرسد. پاسخ داده ام: اول نگاه، دوم دوربين.. 
دوربين ها به سرعت بر روي دوش بي استعدادان از اين سو به آن سو مي چرخند و فرصت مكث را بر هر چيز از دست داده اند. تدوين فيلم ها به شات هاي زير يك ثانيه رسيده است. پن و سوييچ پن و دويدن با دوربين روي دست همه جا بيداد مي كند، چرا كه اگر دوربين يك لحظه بايستد، فيلم فرو خواهد ريخت و همه ضعف ها لو مي روند و معلوم مي شود آرتيستي پشت دوربين نيست. ديجيتال منجر به سرعت شده است.آيا فهم معضلات زندگي پيچيده امروز انسان براي اين سرعت ساخته شده است؟ اين را سميرا مي پرسد. 
منتقدين هم در اين وانفسا سطح توقعشان پايين آمده. ديگر منتقدين از فيلمسازان توقع يك نابغه و يك پيامبر و يا يك مصلح را ندارند، چون سينما عوام زده شده است. نسل امتيوي روشنفكر و هنرمند دوران است. 
كميته هاي انتخاب فيلم گيج شده اند. سال قبل در جشنواره ونيز ژوري فيلم هاي اول بودم. سطح فيلم ها آن قدر پايين بود كه گريه ام گرفت. از كسي كه انتخاب اوليه را كرده بود علت را پرسيدم. گفت من احساسم را نسبت به انتخاب فيلم ها از دست داده ام، چون روزي 10 فيلم مي بينم. آيا اگر با زيباترين هاي دنيا هم روزي 10 بار عشق بازي كنيد، احساستان را نسبت به هر چه عشق بازي است از دست نمي دهيد؟ عشق بازي روزي 10 بار با زشت ترين ها چه؟ من اكنون روزي 10 فيلم بد مي بينم و علاقه ام را نسبت به سينما از دست داده ام.اين را مسوول انتخاب فيلم ونيز گفت. 
سينما با ديجيتال دچار سرطان شده. اين سرطان هرچه بيشتر رشد كند، سينما زودتر مي ميرد. كميت بالارفته ، كيفيت پايين آمده . چه پارادوكسي!! 
حركت سينما سيكلي است. گاه پايين و گاه بالامي رود. اكنون سير سينما نزولي است.آيا عمر ما به سير صعودي آن دوباره قد مي دهد؟ 
 فستيوال ها كه كارشان پرورش تماشاچي فهيم بود تا از هنر ناب دفاع كنند، اكنون براي عقب نماندن از غافله سرعت، وارد اين مسابقه شده اند. ريتم تند، در فيلم ها حرف اول را مي زند. به خودم مي گويم: ديگر به فستيوال ها هم نمي روم. ديگر فيلم نخواهم ساخت. پيش از مرگ سينما خواهم مرد...آه چقدر دلم براي فيلم هاي خسته كننده تنگ شده است. زانوهايم درد مي كنند. من با دردهايم خو كرده ام. درد هايم با هم جا عوض مي كنند. كمرم درد مي كند. سرم درد مي كند. قلبم تير مي كشد. مژه هايم مي پرند. مي دانم كه وقتي پرواز كنم ، فشار خونم پايين مي آيد و خوابم مي برد و مي شوم مثل تماشاچي خفته در سالن خلوت سينما در مقابل فيلم هاي خوب و خسته كننده . يكباره دلم براي پاراجانف و تاركوفسكي تنگ مي شود. آه كجايند آنها كه از جان خويش كاستند و نه از سينما؟ 
 هفته پيش همسر پاراجانف مرا به خانه اش دعوت كرد. نقاشي هاي پاراجانف را بر در و ديوار خانه كوچكش ديدم. حتي اگر بشقابي در خانه شكسته بود، پاراجانف از آن يك اثر هنري خلق كرده بود. چرا ما در قديم بيشتر از تعداد دوربين هاي سينما فيلمساز خوب داشتيم؟ 
 از زن پاراجانف مي پرسم: پاراجانف به چه جرمي چهار سال در زندان كمونيسم بود؟ به جرم هنرش يا فعاليت سياسي؟ 
 پاسخ مي دهد: رهبران حزب گفتند به جرم هم ...! 
 مي پرسم: پاراجانف چه جوابي داد؟ 
 مي گويد: پاراجانف در زندان كه بود، قبول نمي كرد اما وقتي آزاد شد ، همواره با لبخند مي گفت: راست گفتند، من با همه رهبران حزب ... داشتم! 
خودكارم ديگر خيلي كمرنگ شده است و آرام مي نويسم. اگر خودكارم تمام شد، نوشتن من هم تمام مي شود . گويي پروازي نيست و من محكوم زيستن و نوشتن در فرودگاه شده ام. خودكار مهم تر است يا نوشته نانوشته؟ اگر خودكار نبود نانوشته ها چگونه نوشته مي شدند؟ اين را خودكار بي زبان بيچاره از من مي پرسد. از هم اكنون از شما عذر مي خواهم. مي ترسم نوشته ام هم مثل زندگي ام يكباره تمام شود...

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 12:14 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

 

خانه دایی جان ناپلئون تنها قطعه بازمانده از باغ های لاله‌زار است که در اصل خانه امین‌السلطان (سال ۱۲۶۱ شمسی )، صدراعظم ناصرالدین شاه بوده است. كه با مرگ ابراهیم خان، پسرش بخش‌های دیگری از زمین‌های مجاور را خرید و به آن اضافه کرد.

دايي جان ناپلئون

نوادگان امین‌السلطان در دوره‌های بعد زمین پدری را تفکیک کردند و فروختند. بعد از آن در سال 1295 رحیم اتحادیه این زمین را از وارثان امین‌السلطان خرید و با تفکیک آن به ۳۰ سهم، آن را میان فرزندان خود تقسیم کرد.

 بسیاری از بزرگان سیاسی ایران این خانه را پناهگاه خود دانسته و ملاقات های سرنوشت ساز تاریخ معاصر ایران در آن برگزار شده است. ناصرالدین شاه قاجار نیز بسیار به این خانه رفت و آمد کرده و ملاقات‌های حساسی از نظر سیاسی- اقتصادی در این عمارت داشته است.

در سال‌های آغازین دهه پنجاه خورشیدی ، ناصر تقوایی براي سریالی به نام دایی جان ناپلئون ، نوشته ایرج پزشک زاد، به دنبال لوکیشنی می گشت تا اينكه اين خانه اربابي را ديد و اين سريال در اينجا فيلمبرداري شد ، و نام اين عمارت به باغ دائي جان ناپلئون شهرت يافت. متراژ اين بنا حدود نه هزار مترمربع است كه شامل پنج عمارت است.

تصوير قديمي عمارت

خانه و باغ دایی جان ناپلئون که در سال ۱۳۸۳ در فهرست میراث ملی به ثبت رسید. و گفته مي شود كه قرار است پس خروج از این فهرست، تخريب و یک مجتمع تجاری وسیع در خیابان لاله زار ساخته شود. تا در واقع آخرین بقایای بافت تاریخی لاله زار در ازدحام بازار مضمحل شود.

 عمارت اتحاديه

 واقعاً ما به راحتي گذشته يمان را مي بازيم براي اينكه آينده اي را بسازيم. وقتي از خيابان لاله‌زار رد ميشم انگاري ميرم تو فيلمهاي سياه سفيد ايراني و حال وهواي كافه هاي شلوغ و پر دود لاله زار منو ميگيره. ظاهراً نگهداري از امام زاده ها و مسجدها هزينه كمتري داره تا اينكه باغي كه هم از لحاظ سياسي و تاريخي برايمون مهمه نگه دارند.

ولي:

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . 

روزی که کمترین سرود  

                          بوسه است 

و هر انسان 

برای هر انسان 

برادری ست . 

...

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است 

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... 

[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 12:8 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]

به لبخند آينه‌اي تشنه‌ام

 به آغوشي بي كينه اي تشنه ام

سلامي صميمانه آيا كجاست؟

سرآغاز الفت خدايا كجاست؟

 خدايا سراي محبت كجاست؟

 من آواره‌ام شهر الفت كجاست؟

كساني كه از عشق دم مي زنند

چرا بين ما را بهم ميزنند؟

خدايا نسيم نوازش كجاست

كويرم سرآغاز بارش كجاست

بيا به لبخند عادت كنيم

به اين راز پيوند عادت كنيم

بيا ساده مثل چكاوك شويم

بيا بازگرديم و كودك شويم

كساني كه از عشق دم مي زنند

چرا بين ما را بهم ميزنند؟

[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 2:31 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
 

تهران شهري كه اكسيژن را از ما دريغ مي دارد، شهري كه با قساوت پنجه‌هايش را بر گلوي كودكانمان مي‌فشارد.

شهري كه مي گويند همه چيز دارد،  ولي آسمان آبي ندارد. شهري كه زنداني بزرگ است و تو قرباني آن هستي و هواي تازه نداري.

هر روز صبح در مسيرم به سركار،  درختان بزرگ نارون پذيراي صدها گنجشك بودند كه با جيك‌جيك‌شان گوش فلك رو كر كرده بودند و اين مدت نه خبري از آن گنجشك‌ها هست و نه از اون نسيم صبحگاهي كه صورتم رو نوازش مي‌كرد.

هواي آلوده، آب آلوده، شهر آلوده، زندگي آلوده!!!!!!!!!

 طالقان

 طالقان

[ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 9:8 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

كوچه باغ

با من بگو

از بازي‌هاي  كودكانه‌ام در ظهر تابستان

از خنده‌هاي مستانه‌ام در كوچه باغ‌هاي بلوغ

با من بگو

از كودكيم كه مثل نسيم

چنان گذشت از ميان موهايم كه

فقط تو را در شبانه‌ام

تو را در عطر سيب سرخ باغ همسايه

تو را در سايه نارون

 تو را در خود مي‌يابم

****

با من حرف بزن

در سكوتت چنان

در جستجوي وزن صدايت هستم

و در انتظار حركت لبت !

با من بگو!!!

[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
 

شانزدهمین نمایشگاه بین المللی الکترونیک، کامپیوتر و تجارت الکترونیکی (الکامپ) از 17 آبان شروع به كار كرده بود و چهارشنبه فرصتي دست داد تا برم و از نمايشگاه بازديد كنم.

تو مسير كلي ترافيك بود و تا ساعت 4 نمایشگاه بيشتر باز نبود. ساعت 3 رسيدم. امسال خيلي استقبال شده بود.

 قبل از هر چيز محوطه نمايشگاه كه درختاش رنگ پاييزي به خودش گرفته بودند نظرم رو جلب كرد. تركيب رنگاي زرد، سبز، قرمز و نارنجي. و خدا رو شكر كردم كه با وجود اين همه دغدغه و گرفتاري باز هم زيباترين چيز طبيعته.

 

نمايشگاه با حضور بیش از ۴۵۰ شرکت فناوری اطلاعات و ۳۱ نهاد دولتی برزگزار شده بود.

و همچنين کشورهای ترکیه، مالزی، سنگاپور، تایوان، کره جنوبی و غيره ... حضور داشتند كه البته من فقط وقت كردم سه سالن رو ببينم.

از سالن 38 غرفه دوستم هم ديدن کردم جالب بود. ولی در کل از چيدمان سالن‌ها خوشم نيومد چون من دنبال يه نرم‌افزار تخصصي مي‌گشتم ولي نتونستم پيدا كنم و اطلاعات هم اطلاعي نداشت!!!!

 موقع برگشتن با وجود  ترافيك كلي خوش گذشت. مسير 1 ساعته رو چهار ساعت طول داديم!!

 غُر غُر:   ولي بايد قبول كنيم كه ما يك كشور فقير هستيم و حداقل داشتن همين امكانات و برگزاري همين نمايشگاه‌ها هم خيلي مي‌تونه خوب باشه. (شعار اينكه ما ايراني هستيم فرهنگ و تمدن ايراني حرف اول مي‌زنه متأسفانه ديگه دوره اش گذشته بايد قبول كنيم، بله ما قبلاً تمدني داشتيم فرهنگي داشتيم و حالا....) با خودم قرار گذاشته بودم كه ديگه گلايه و شكوه نكنم بپذيرم مثل خيلي چيزهاي ديگه.

و چه خوش گفت آن شاعره كه «زشت بايد ديد انگاريد خوب»!!!!!!!!!!!!!!!! همه چيز خوب و عاليه!!!

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 9:40 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است .

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.

پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از  خانواده  ،  سلامتی  ،  دوستان  و  روح خودتان 
و توپ لاستیکی همان  کارتان  است.

[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 3:23 بعد از ظهر ] [ فریده ] [ ]
داستانی زیبا درباره اندیشیدن از گابریل گارسیا مارکز

http://img.mantimag.com/images/03923962889311791373.jpg

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ فریده ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اگرچه نيت خوبي است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
نويسندگان
امکانات وب